وای که چه ساده بودم من

چقدر زود گذشت دنیای بچگی و و بازی با عروسکها و چه زودتر سالهای سر پرباد داشتن نوجوانی و سالهای تجربه عشق های رنگین و اینک منم زنی افتاده در مسیر سرنوشت و رهسپار جاده پر پیچ و خم زندگی.آه زندگی که چه آسان و سریع میشویی این همه خاطره را.دوستت دارم ای روزهای پاک کودکی /کاش جاودانه بودی ای عشق و هزاران آرزوی نشکفته و پرپر..........................................

   + عسل - ٤:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۳۱

باز هم برگشتم

سلام

بعد از مدتها دارم بازسازی میکنم. 

 از دوستایی که تو این مدت نظر دادن خیلی ممنونم.

   + عسل - ۳:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۳

کدامين قبله

آنگاه که غرور کسي را له مي کني، آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني، آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني، آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ، آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي، آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ، مي خواهم بدانم،دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟. بسوي کدام قبله نماز مي گزاري ؟

از طرف يک دوست عزيز

   + عسل - ٦:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱٧

آمد و رفت

نازنين آمد و دستي به دل ما زد و رفت .پرده ي خلوت اين غمكده بالا زد و رفت .كنج تنهايي ما را به خيالي خوش كرد خواب خورشيد به چشم شب يلدا زد و رفت. درد بي عشقي ما ديد و دريغش آمد آتش شوق درين جان شكيبا زد و رفت. خرمن سوخته ي ما به چه كارش مي خورد كه چو برق آمد و در خشك و تر ما زد و رفت. رفت و از گريه ي توفاني ام انديشه نكرد. چه دلي داشت خدايا كه به دريا زد و رفت .بود آيا كه ز ديوانه ي خود ياد كند ؟آن كه زنجير به پاي دل شيدا زد و رفت .

از يک دوست

   + عسل - ٦:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱٧

يه اتفاق خاص

من به چه ردی می خورم وقتی برای هر آغازی نياز به اتفاقی خاص دارم .من چرا از

همين لحظه گام به سوی آرزوهايم بر نمی دارم؟

شايد آن اتفاق خاص هرگز نيفتد؟

من چرا بايد منتظر بمانم /

واقعا چرا گاهی گام اول را اينقدر مشکل می بينيم/

چرا؟
اگه تونستم اين گام رو بردارم خبرتون می کنم و می گم چه فکرايی تو سرمن هست/

(عسل)

   + عسل - ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٢٥

آيا خدا وجود دارد؟

دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود.استاد پرسيد:"آيا در اين کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟".کسی پاسخ نداد. دوباره پرسید:"آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟ "دوباره کسی پاسخ نداد.استاد برای سومین بار پرسید:"آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟" برای سومین بارهم کسی پاسخ نداد.استاد با قاطعیت گفت:"با این وصف خدا وجود ندارد."

دانشجو به هیچ وجه با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند.استاد پذیرفت.دانشجو از جایش بر خواست و از همکلاسیهایش پرسید:"آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟"همه سکوت کردند."آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟"همچنان کسی پاسخ نداد.

"آیا دراین کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟" وقتی برای سومین بار کسی پاسخ نداد دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد.

 

 

   + عسل - ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٢٠

 

مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد

نيت خير مگردان که مبارک فاليست

   + عسل - ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٢٠

بدانيم چه می دهيم تا چه بدست آوريم

پسر کوچکی روزی هنگام راه رفتن در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد.او از پیدا کردن این پول آن هم بدون هیچ زحمتی بسیار خوشحال شد.این تجربه باعث شد که او بقیه روزها هم با چشمان باز سرش را به سمت پایین بگیرد و در جستجوی سکه های بیشتر باشد.او در مدت زندگیش 296سکه 1 سنتی 48 سکه 5 سنتی 19سکه 10سنتی 16 سکه 25سنتی 2 سکه نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده ی یک دلاری پیدا کرد.یعنی مجموعا 13 دلار و 26 سنت .در برابر بدست آوردن این 13 دلار و 26 سنت او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید درخشش 157 رنگین کمان و منظره درختان افرا در فصل پاییز از دست داد.او هیچگاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز اسمان ها در حالی که از شکلی به شکل دیگر در می آمدند ندید.پرندگان در حال پرواز و درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر هرگز جزئی از خا طرات او نشد.

   + عسل - ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱۳

من و خدايم

خدایا چه ساده می توان زیست و چه سان ما تجمل گرایانه زندگی می کنیم.

خدایا چه ساده می توان تو را باور داشت و چه سان دور مانده ایم از تو.

خدایا چه آسان ما را می بخشی و چه بی خبرانه روی از تو بر گرفته ایم.

خدايا آيا باور کنم که از گناهانم نخواهی گذشت؟

ايا قبول کنم که بر من خشم خواهی گرفت؟

نه هرگز .

من هرگز به اين باور نميرسم.

خودت نااميدان را شيطان خوانده.ای بدون اينکه سخنی از درجه گناهانشان بگويی.

پس تو هر کسی را با هر درجه از بدی پذيرايی.

پس مرا بپذير که جز دامان تو پناهی ندارم.

   + عسل - ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱٠

سخنی از بزرگان

اگر می خواهی گنجی گرانبها به دست آوری اول شايستگی اونو به دست بی يار.     
 گوردون
انان که نمی توانند خود را اداره ک نند ناچار از اطاعت ديگرانند. 

 ويکتورهوگو

عده ای گمان می کنند خيلی کار می کنند زيرا برای کار سه ساعته يک روز وقت  میگذارند.             
 زيگ

چون عشق اشارت فرمايد قدم به راه نهيد

گرچه دشوارست و بی زنهار اين طريق

وچون بر شما بال گشايد سرفرود آوريد به تسليم

اگر چه شمشيری نهفته در اين بال جراحت زخمی بر جانتان زند

واين نه پنداريست به ثواب

وای ياران
عشق خود راه نمايد
گوهری فراخر اگر در وجودتان يافت تواند کرد

                                        از جبران خليل جبران

   + عسل - ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱/٢٠

بهشت و جهنم

فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان

 دهد خداوند پذيرفت . او را وارد اتاقي نمود كه جمعي از مردم در

 اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند . همه گرسنه،نا اميد و

  در عذاب بودند. هركدام قاشقي داشت كه به ديگ ميرسيد ولي دسته

  قاشقها بلند تر از بازوي آنها بود،بطوريكه نميتوانستند قاشق را به

  دهانشان برسانند! عذاب انها وحشتناك بود.

 آنگاه خداوند گفت : اكنون بهشت را به تو نشان ميدهم. او به اتاق

 ديگري كه درست مانند اولی بود وارد شد. ديگ غذا ، جمعي از

 مردم ، همان قاشقهاي دسته بلند . ولي در آنجا همه شاد و سير

 بودند. آن مرد گفت : نمي فهمم ؟ چرا مردم در اينجا شادند در

 حالي كه در اتاق ديگر بدبخت هستند ، با آنكه همه چيزشان يكسان

 است ؟ خداوند تبسمي كرد و گفت: خيلي ساده است ، در اينجا

 آنها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند . هر كسي با قاشقش

 غذا در دهان ديگري ميگذارد،

        چون ايمان دارد كسي هست در دهانش غذايي بگذارد.      

 متن از : آن لاندرز ، کتاب غذاي روح

   + عسل - ٤:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/۱٩

بابا از ديدگاه ما

برگزيده از كتاب (سوپ جوجه براي روح):

4 سالگي :باباي من مي تونه هر كاري رو انجام

بده.

 ۵ سالگي: باباي من خيلي چيزا مي دونه.

 6 سالگي: باباي من زرنگتر از باباي توست.

 8 سالگي: باباي من همه چيز رو هم نمي دونه.

 10 سالگي: قديما اون وقتا كه بابابم همسن من

 بود مطمئنا همه چيز با حالا فرق داشت.

 12 سالگي: اوه بله طبيعتا بابا همه چيز رو در مورد

 اون نمي دونه.بابا به قدري پير شده كه بچگي های

  خودشم فراموش كرده.

 14سالگي: به حرفهاي بابام توجه نكن.او ديگه از

 مد افتاده!

21 سالگي: بابام؟خدا مرگم بده او ديگه كاملا از رده

  خارجه.

 25سالگي: بابا يه چيزايي در مورد اون مي دونه

  البته خوب بايد هم بدونه چون يه پيراهن هم كه

 باشه بيشتر از ماپاره كرده.

 30 سالگي: شايد بهتر باشه از بابا بپرسيم كه

 نظرش در اين مورد چيه.از هرچه بگذريم او تجارب

 زيادي در زندگي كسب كرده.

 35 سالگي: من دست به هيچ كاري نمي زنم مگر

 اينكه اول با بابام مشورت كنم.

 40 سالگي: موندم كه باباي خدا بيامرزم چه جوري

 كارا رو راست و ريس مي كرد.او خيلي عاقل بود

  دنيايي تجربه ذاشت.

 50 سالگي: حاضرم همه چيزمو بدم و در عوض

 بتونم چند لحظه اي در اين مورد با باباي خدا

 بيامرزم مشورت كنم.حيف كه قدر اون همه هوش

 و ذكاوتش را ندونستم.خيلي چيزا بود كه مي

 تونستم ازش ياد بگيرم.

   + عسل - ٥:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/٤

بياييد با هم بخوانيم

اين داستان گزيده ای از کتاب غذای روح است:

دو برادر در مزرعهای خانوادگی کار می کردند.يکی متاهل بود و خانواده ای بزرگ داشت و برادر ديگر مجرد بود.در پايان روز برادرها همه چيز (محصول و سود )را به طور مساوی تقسيم میکردند.روزی برادر مجرد به خودش گفت درست نيست که ما محصول و سود را به طور مساوی تقسيم کنيم.من تنها هستم و نيازهايم کم است.از اين جهت هر شب او يک گونی گندم از انبارش بر می داشت و از محوطه ما بين خانه هايشان گذشته در انبار برادرش می گذاشت.در همين  زمان برادر متاهل به خود گفت درست نيست که ما محصول و سود را به طور مساوی تقسيم کنيم.من ازدواج کرده ام و زن و بچه هايی دارم که در سالهای آينده از من مواظبت می کنند.برادرم کسی را ندارد و در آينده کسی او را کمک نخواهد کرد.از اين جهت هر شب يک گونی گندم برداشته در انبار برادر مجرد خود می گذاشت.دو برادر حيران مانده بودند چونموجودی گندم آنان هرگز کم نمی شد.سرانجام در شبی تاريک دو برادر با يکديگر بر خورد کردند.بدين ترتيب متوجه ماجراشدند.گونی ها را به زمين انداخته يکديگر را در آغوش گرفتند.

 

   + عسل - ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/٢

 

**يا مقلب القلوب و الابصار**

 قلبها و چشمهاي ما تا كي منتظر خواهند ماند؟

 

**يا مدبر الليل و النهار**

 اين شب تار من چرا سحر نمي شود؟

 

**يا محول الحول والاحوال**

 جز تو چه كسي حال دل داغديده ي ما را درمي يابد مگر؟

 

**حول حالنا الي احسن الحال**

 اميد داريم كه تو حال ما را به كنی

 

******عيد همگی مبارك********

 

(عسل)

   + عسل - ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱٢/٢٩

 

حسرت ديدارش در درونم غوغا می کند.شادی را از ذهنم می ربايد و به اشکهايم می

سپارد.تنهايی از پس چشمهايم فرياد می زند.سکوت شب با حرکت قلم روی کاغذ می

 شکند.تيک تيک ساعت خبر گذشتن زمان را در گوشهايم فرياد می زند.هر لحظه از

خودم دورتر می شوم.اشکی چشمهايم را تار می کند و بودنش را در من فرياد می زند

و من دلتنگی ام را در شفافی او.غمی در درونم شکل گرفته و در انتظار صدايی آشنا

گوشهايم تيز گشته.به تولدی دوباره نيازمندم تا بودنم را ثابت کنم.بايد کاری بکنم اما

دست و بالم بسته است.نميدانم چه بايد بکنم.

خدايا رهايم کن از اين تيرگی و تنهايی.

 

(عسل)

   + عسل - ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱٢/٢۸
← صفحه بعد